<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>محبوب القلوب</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com</link>
<description>تعلیمی ، تربیتی ، تفریحی و سرگرمی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Dec 2013 12:19:37 +0430</lastBuildDate>
<item>
<title>ملاقات فرعون با شیطان</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/579</link>
<description>فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشۀ انگوری به او داد و گفت، اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن! فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود، که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید: کی استی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد و گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشۀ انگور خواند و خوشۀ انگور طلا شد.</description>
<pubDate>Wed, 25 Dec 2013 12:19:37 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/579</guid>
</item>
<item>
<title>پسرِ سنگ، رحیم ابراهیم</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/578</link>
<description>عجب است، سنگ هم فرزند میداشته باشد؟ میگویید، نی، همه میگویند نی . اما همین سنگهایی كه ما هر روز با آنها رو به رو میشویم و قامت كوه ها با آنها افراشته شده است، فرزند دانشمندی دارد، به نام « ابن حجر» یعنی (پسر سنگ). حیران نشوید، به قصه گوش كنید . ابن حجر (نام اصلی او را هیچ کس نمیداند همه ابن حجر میگویند) در كودكی در یك مدرسه میخواند، مگر درسها را یاد گرفته نمیتوانست. سورۀ مباركۀ فاتحه (الحمد شریف) را در دو ماه یاد گرفته نتوانست.</description>
<pubDate>Sun, 08 Dec 2013 23:01:17 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/578</guid>
</item>
<item>
<title>دو دختر زیرک، نویسنده: رحیم ابراهیم</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/577</link>
<description>بود نبود در زمانه های قدیم دو دختر بود. یکی از آنها دختر پادشاه بود و دیگرش هم دختر یک دهقان بود. این هر دو همدیگر را نمی‌شناختند. دهقان خیلی قرضدار بود هرچه کار می‌کرد، قرضهایش را خلاص کرده نمی‌توانست. روزگارش بسیار بد شد. دخترش حالت پدر را دیده خیلی غمگین شد. او در همان شهری که پادشاه زند ه ‌گانی می‌کرد، خانه‌گکی داشت. یک روز بی‌خبر از پدرش به دربار پادشاه رفت. از دربانها خواهش کرد که او را تا پیش پادشاه ببرند.</description>
<pubDate>Sun, 08 Dec 2013 16:14:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/577</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم شرط اول موفقیت است!</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/576</link>
<description>تصمیم شرط اول موفقیت است! یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد . همه کسانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوانده اند، امکان ندارد که قضیه این خانم را نخوانده باشند . معلمی با ۲۸ سال سابقۀ کاری به اسم خانم «د یا نا جامپ Deanna Jump » خانم دیانا روزی با یک جعبه کفش به داخل صنف درسی رفت . جعبه‌ی کفش را گذاشت روی میز . به دانش آموزها گفت: بچه ها میخواهم «نمی توانم‌هایتان» را یا بنویسید یا هم نقاشی</description>
<pubDate>Tue, 03 Dec 2013 09:05:25 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/576</guid>
</item>
<item>
<title>هنرمند واقعی</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/575</link>
<description>پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرترۀ زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ تابلوی مورد نظر پادشاه را ترسیم کنند. آنان چگونه می‌توانستند، با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.</description>
<pubDate>Sun, 10 Nov 2013 11:01:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/575</guid>
</item>
<item>
<title>سخنان آموزنده از «گابریل گارسیا مارکز»</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/574</link>
<description>در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌ كند . در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن . در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد، بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد . در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم، بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم...</description>
<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 11:57:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/574</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت پالان دوز جدید</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/573</link>
<description>روزی روزگاری، الاغ های دهی از پالاندوزشان ناراضی بودند و شاکی زیرا پالانی که برایشان می دوخت پشت شان را زخمی می کرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند، تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید... از آنجا که این نیز حکایت است و حکایت هم آمد و نیامد دارد! دعا های شان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد ده شان گشت... اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگۀ همان پالان دوز سابق... پالان راحتی بر تن خر ها نمی دوخت.</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 21:43:43 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/573</guid>
</item>
<item>
<title>فقط لذت ببر!   «پائولو کوئیلیو»</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/572</link>
<description>دو میمون روی شاخۀ درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند . یکی از دیگری پرسید: «چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟» میمون دوم گفت: «اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری ... » میمون اول با ناراحتی گفت: «تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیت ها را با منطق بیان کنی!!!» در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت ..</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 21:35:14 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/572</guid>
</item>
<item>
<title>آزادی بیان یا گوزیدن</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/571</link>
<description>پادشاهی به کشور همسایه حمله کرد و آنجا را فتح نمود. بعد از پیروزی، به وزیرش گفت که چطور میتواند سلطۀ خود را بر این سرزمین حفظ کند؟ وزیرش در جواب گفت: «مشکل نیست، من قوانینی را ترتیب میکنم تا درین سرزمین نافذ گردد.» بعد لِستی از قوانین را به پادشاه پیشکش نمود، که لیست از این قرار بود: 1- مردم باید نصف درآمد شانرا به شاه مالیات بدهند. 2- وقتی کسی ازدواج میکند، روز اول باید زنش را پیشکش شاه کند. 3- اگر جنگی رخ دهد، همه مردها باید به جنگ روند و برای پادشاه</description>
<pubDate>Thu, 05 Sep 2013 07:07:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/571</guid>
</item>
<item>
<title>گذشت خصلت آدم ها نیکوست!</title>
<link>https://bulutafghanistan.blogfa.com/post/570</link>
<description>اولین روزهایی که در سویدن بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با موترش از هوتل برمی داشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سویدن در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان، 2000 کارمند کارخانه با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم موترش را در نقطۀ دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم.</description>
<pubDate>Sat, 31 Aug 2013 10:40:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>bulutafghanistan</dc:creator>
<guid>bulutafghanistan.blogfa.com/post/570</guid>
</item>
</channel>
</rss>
